تبليغاتX
ملکه ی باروون

ملکه ی باروون

ایمیل منه 24 ساعت شبانه روز و 7روزه هفته آنلاینم.

rojhan2nazi@yahoo.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 14:9  توسط نازنین 

خداحافظ گوشی ...

 وقتی که خونه میمونم همیشه عادت دارم گوشیمو  بزارم تو جیب مانتوم تو کمد اتاقم چون این طوری احساس میکنم  خیلی از روزمرگی هام کم میشه و ادم ارامش درونی خودشو حفظ میکنه من واقعا به این طرز تفکرم احترام میذارم و قبولش دارم کسانی که با من در ارتباطا چه از طریق تلفن و چه حضوری کاملا این مسئله رو درک کردن با اینکه هزاران بار براشون توضیح  دادم اما باز ازم گله میکنن که چرا جواب اس هاشون پیغام های صوتی شون و تماس هاشون و نمیدم با اینکه تفکرمو قبول داشتم و اجراش میکردم اما الان بد زده تو برجکم.خواهرم 5شنبه ی هفته ی گذشته با نامزدش برای ازمون دکتری شیمی به تهران رفته بود از قضا من هم مشتاق رفتن به تهران بودم برای اینکه  حالو  هوایی عوض کنم و  دوستی که ماها مشتاق دیدارش بودمو زیارت.سرما خوردم چه سرمایی. برای تزریقات به درمانگاه رفتم و قبل از حرکت خواهر گرانقدر و داماد عزیز تر از جان باهاشون خداحافظی کردم. از قضا خواهر محترمه ی بنده همون مانتویی رو همراشون به تهران میبره که من گوشیمو تو جیبش نگه داری میکردم  خواهرم  بده کنکور حال و هوای خرید به سرش میزنه و ی مانتوی زیبا و خوش قیمت هوش و حواس از سرش میبره خواهر از دنیا بی خبر منم تو اتاق پرو مانتو و جا میذاره و برای همیشه دست منو از گوشی و خط نازنینم جدا میکنه.گوشی پر ماجرای من به تهران میره تو جلسه ی کنکور شرکت میکنه وبعد کنکور تو ی پاساز  به دست جاودانگی سپرده میشه.سرتونو درد اوردم یا به قول قدیمیا به در گفتم تادیوار  بشنوه که من هیچ شماره ای از هیچ دوستی ندارم ...

پینوشت=ماجرای کفش سیندرلا رو شنیدین حالا به تعبیر من تغییر کرده داستانش سیندرلای داستان  آقاست ی آقای چاقالو  من گمش کردم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 22:33  توسط نازنین  | 

وقتی دلت شکست...

وقتی دلت شکست

تنها و بی هدف

شب پرسه میزنی

از هر کدوم طرف

روزهای خوبتو

انکار میکنی

این واقعیتو

تکرار میکنی

اطرافیانتو

از دست میدیو

افسرده میشیو

از دست میریو

دور خودت همش

دیوار میکشی

افسوس میخوری

سیگار میکشی

تن خسته ای ولی

خوابت نمیبره

این حس لعنتی

از مرگ بد تره

دل میکنی ازین

دل میبری ازون

یک اتفاق تلخ

افتاده بینتون

میبری از همه

از هر کسی

که هست

این حالو روزته

وقتی دلت شکست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 20:8  توسط نازنین  | 

شب بخیر عزیزم

داستان من و تو از آنجا شروع شد که پشت شیشه ی بی جان مانیتور به هم جان دادیم ... !
با دکمه های سرد کیبرد ، دست های هم را گرفتیم و گرمایش را حس کردیم ...!

با صورتک ها ، همدیگر را بوسیدیم و طمع لب هایمان را چشیدیم ...!

آهنگی را هم زمان با هم گوش کردیم و اشک ریختیم ...!

شب بخیر هایمان پشت خط های موبایلمان جا نمی ماند ...!

امروز داستان برگشت ...

آغوش هایمان واقعی ، بوسه هایمان حقیقی ، اما با این تفاوت که دیگر من و تو نبودیم ، هر کداممان یک "او" داشتیم ...!

پشت شیشه ی سرد مانیتورم ، دلم لک زده برای یک صورتک بوسه ....!
لک زده برای یک آهنگ همزمان ...
لک زده برای یک شب بخیر ...

شب بخیر...!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 19:55  توسط نازنین  | 

تصاویری از بابل شهر عزیز من....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 19:52  توسط نازنین  | 

یه وبلاگ زدم دوست داشتین بیاین و از مطالبش استفاده کنین شاید تونستم تو عمق ذهنتون ی گستره ایجاد کنم تا بهتر اطرافتونو ببینید
www.nazanin2memari.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 13:40  توسط نازنین  |